شاید غمگین شاید دلتنگ

متن مرتبط با «امشب چی بپزم» در سایت شاید غمگین شاید دلتنگ نوشته شده است

همه چیز عوض شده است...

  • نیلوبلاگ

    آیین عشقبازی دنیا عوض شدستیوسف عوض شدست ٬ زلیخا عوض شدستسر همچنان به سجده فرو برده ام ولیدر عشق سالهاست که فتوا عوض شدست!خو کن به قایقت که به ساحل نمی رسیخو کن که جای ساحل و دریا عوض شدست!آن با وفا کبوتر جلدی که پر کشیداکنون به خانه آمده اما عوض شدست!حق داشتی مرا نشناسی به هر طریقمن همچنان همانم و دنیا عوض شدست!!! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • من و امشب و یاد تو

  • نیلوبلاگ

    امشب دوباره دلم مست است                                     امشب دوباره هوایت در این سر استامشب غریبه ام با تمام حس های دنیا                           امشب فقط در این قلب پراز ماتم استخاطراتی پیش من جامانده است                              ...

    ادامه مطلب
  • من و تو و یه عالمه نقطه چین

  • نیلوبلاگ

    باور نکن تنهاییت را ، من در تو پنهانم تو در من از من به من نزدیکتر تو ، از تو به تو نزدیکتر من باور نکن تنهاییت را ، تا یک دل و یک درد داریم تا در عبور از کوچه ی عشق ، بر دوش هم سر میگذاریم دل تاب تنهایی ندارد ، باور نکن تنهاییت را هر جای این دنیا که باشی ، من با توام ؛ تنهای تنها من با توام هر جا که هستی ، حتّی اگر با هم نباشیم حتّی اگر یک لحظه ؛ یک روز ،با هم در این عالم نباشیم این خانه را بگذار و بگذر ، با من بیا تا کعبه ی دل باور نکن تنهاییت را ، من با توام منزل به منزل ...

    ادامه مطلب
  • امشب

  • نیلوبلاگ

    امشب از دنیای تو یک مرد تنها میرودترک شهرت می کند آنسوی دنیا میرودچون غریبی مانده تنها و بی کس و بی اقربازندگی را می کند حاشا ی حاشا میروداو حیاتش پر ز محنت بود و دردش بی دواکرده گل های خزانی را تماشا میروداو که عمری با خودش تنهای تنها مانده بوددر رخ آیینه هم نابود و پیدا میرودمیرود تا دورها فارق زهر نام و نشانگر چه عاشق بوده است از عشق رسوا میرودمیشود گم در میان هجمه های زندگیهمچو قویی تا بمیرد سوی دریا میرود ...

    ادامه مطلب
  • امشب...

  • نیلوبلاگ

    امشب با شب های دیگر بسیار فرق ها دارد، امشب انتظار مفهوم ها دارد امشب در درونم بلواییست. حتی نمی توانم تصور کنم؛آه مگر می شود فردا خاکستری نباشد؟نه. حتی در دورترین نقطه از خوشبینانه ترین قسمت فکرهایم نمی توانم به آن فردایی فکر کنم که پایانی جز آن داشته باشد.فردایی جز تنهایی ، غم ، فراق ، جدایی …فرداهایی در انتظار من نشسته اند که دیگر حتی در آغوش گرفتن شب هم نمی تواند مرحمی بر زخم های کهنه ام باشد. دلم به حال شب می سوزد و آن مونسان شبانه ام. مگر چه گناهی کرده اند که می بایست مونس و همدم شب های من باشند. بیچاره آن شمع که به پای غم های من می سوزد و آخ هم نمی گو...

    ادامه مطلب